کلیپ زیبای ” یا علی مدد ” با صدای ملا باسم کربلایی و به سه زبان عربی ، اردو و فارسی به مناسبت ولادت با سعادت امیر المؤمنین علی علیه السلام به همراه زیرنویس فارسی
در این مجموعه به بررسی گوشه ای از ابعاد زندگی سیاسی حضرت علی (علیه السلام) در باب تحلیل تاریخ اسلام با حضور استاد قنبری، پرداخته می شود. در این جلسه پایانی به بررسی مسئله امامت در قرآن و روایات و عدم وجود بیان صریح در قرآن به مسأله امامت اشاره می شود.
استاد قنبریدر ادامه به شأن مقام نبوت، امامت و جایگاه مهم امامت و امامت حضرت علی (علیه السلام) می پردازند و مشکل در هدایت شدن مردم را خود مردم و نه روش و سیره هدایت الهی، عنوان می کنند.
پس از شهادت امام علی (علیه السلام) گروهی از یاران نزدیک ایشان به حاشیه می روند و عده ای دیگر نیز به روستاهای دور افتاده تبعید می شوند تا از مرکز خلافت دور بمانند. در این دسته، فیلسوف و حکیمی به نام «سعدالدین ادریسی» وجود دارد که از کوفه به خوزستان تبعید شده است. او که مشغول تهیه دارویی تازه است توسط شمسون (داروغه خوزستان) و شبلی (دستیار داروغه) به خاطر اتفاقاتی که در دشت های اطراف افتاده است، بازجویی میشود.
ازطرف دیگر چوپان جوانی به نام «یونس» که تنها دوست صمیمی و شاگرد سعدالدین در روستاست، اسبی بیسوار را در دشت می یابد که موجب مواجه شدن او با مرد زخمی و بیماری به نام «هاروت» می شود. هاروت از زندان کوفه گریخته است. یونس تصمیم میگیرد هاروت را نزد سعدالدین ببرد اما وقتی شتر داروغه را جلوی در خانه حکیم میبیند، منصرف میشود.
یونس که از مخفیانه خود را به کومه حکیم رسانده مرهمی از او می گیرد تا روی زخمهای هاروت بگذارد، متوجه میشود هاروت و طبیب یکدیگر را می شناسند.
یونس تلاش می کند با مرهمی را که از طبیب گرفته زخمهای هاروت را درمان کند اما این مرهم کافی نیست و رساندن هاروت به خانهی طبیب ضروری است امّا در همین زمان داروغه در خانه طبیب بستری است.
سعدالدین با اصرار یونس راضی میشود که برخلاف دستور خلیفه، از روستا خارج شود و هاروت را به خانه ی خود بیاورد. وقتی هاروت تحت درمان قرار می گیرد خبر مهمی به سعدالدین میدهد: او شنیده است که خلیفه دستور به قتل رساندن همه تبعیدیها را صادر کرده است…
دادبه و پدرش (عشوی) که آهنگر است، سعی دارند هر طور شده داد مظلومان را از ظالمان بستانند؛ ازاین رو دادبه تصمیم می گیرد با همسر و فرزندش راهی کوفه شود تا نزد علی برود و دادخواهی کند.
آنها با مأموران حکومتی درگیر میشوند و عشوی به اجبار یکی از مأموران را می کشد. عشوی و دادابه می مانند و خانواده اش به راه می افتند. آنها در بصره با زنی آشنا می شوند که «حُسنا» نام دارد. او همسر و فرزند دادبه را به خانه اش می برد. دادبه و برادر حسنا، هلال، تصمیم می گیرند دور از چشم مأموران خود را به کوفه برسانند، ولی در راه کشته می شوند. در این زمان جنگ جمل اتفاق می افتد و خوارج قصد برکناری علی (ع) را دارند.
سالها میگذرد و عشوی که در این مدت زندانی بوده، در پاسخ نامه ی عروسش به بصره می آید تا با آنها دیدار کند. بعد از این دیدار می گوید قصد دارد، برای یاری علی، به کوفه برود. در این زمان نبرد صفین روی می دهد و عمروعاص با ماجرای «به نیزه زدن قرآنها» پیروز میدان می شود. عشوی در جنگ نهروان کشته می شود و همسر دادبه و حسنا به راه می افتند تا خود به دیدار علی بروند. آنها با مردی به نام عبدالله و همسرش که باردار است، همراه می شوند. خوارج به آنها حمله میکنند و حسنا و عبدالله و زن باردارش را می کشند، اما همسر و فرزند دادبه می گریزند تا خود را به علی برسانند. پسر دادبه آرزو می کند که در رکاب حسین، پسر علی، باشد تا به شهادت برسد.